پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
217
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
از جمله چون چنين دريافت كه پادشاه به آتوسا « 1 » كه يكى از دو دختر او بود عشق سختى رسانيده ولى از ترس رسوايى عشق خود را نهان داشته به خفه كردن آن مىكوشيد با آنكه اگر گفته برخى مورخان را باور نماييم تا اين زمان كار از كار گذشته و آنچه نبايستى بشود در نهان شده بود . پاروساتيس همينكه چگونگى را دريافت از آن پس علاقه بىاندازهاى از خود به آن دختر جوان نشان مىداد و هميشه از زيبايى و برازندگى او نزد ارتخشثر گفتگو به ميان مىآورد و او را شايسته زنى پادشاه قلمداد مىكرد و سرانجام ارتخشثر را راضى ساخت كه آن دختر خود را به زنى گرفته چگونگى را آشكار اعلان كند . چنين كارى اگرچه در نزد يونانيان مخالف قانون و عادت شمرده مىشود ، ولى در ايران پادشاه را با ديده ديگرى ديده او را براى هر كارى چه از نيك و بد مختار مىشناسند . برخى تاريخنگاران كه يكى از ايشان هيراكيديس « 2 » از مردم كوماست از اين اندازه هم گذشته چنين مىنگارند كه ارتخشثر نه تنها اين يك دختر خود را به زنى گرفت بلكه آن دختر ديگر را كه نام او آمستريس « 3 » بود و ما از او سخنى خواهيم راند زن خود گردانيد . بارى پادشاه آتوسا را چون به زنى گرفت او را بسيار دوست مىداشت و چون درد برص سراسر تن او را فراگرفت پادشاه از مهر خود با او چيزى نكاست . بلكه چون جونو « 4 » تنها يكى از ميان خدايان بود كه پادشاه در برابر او سر فرو مىآورد در اين هنگام نيز به جهت آن بيمارى آتوسا نزد خداى مادينه به دعا پرداخت و دستهاى خود را در پيش او به زمين گذاشت . و نيز شهرپاونان و ديگر نزديكان خود را واداشت كه براى آن خدا ارمغانها پيش كشند و آنان چندان ارمغان پيش كشيدند كه همه راه از كوشك پادشاه تا پرستشگاه جونو كه مسافت آن نزديك به هشت ميل بود پر از زر و سيم و رختهاى گرانبها و اسبها گرديد كه براى آن خدا ارمغان مىبردند . ارتخشثر جنگى در بيرون پادشاهى خود با مصريان كرد كه فرماندهان سپاه او فارنابازوس و ايفيكراتيس « 5 » بودند و چون اين دو تن همدست نبودند كارى از پيش نبردند . ولى در
--> ( 1 ) . Atossa ( 2 ) . Heraclides از مردم Cuma كه تاريخ ايران را در پنج جلد نوشته بوده . ( 3 ) . Amestirs ( 4 ) . Juno ( 5 ) . Iphicrates